گيــرم كه دستم نگيـري؛
دستي دگر نيست، بانو!
از دسـتهـاي كبـــودت،
پـرمهـرتر نيـســـت، بانو!
اهل سياست نيستم و درج اين مطلب نيز، به معني پذيرش و موافقت با همهي بيانات آن نيست؛ امّا دردي مشترك...
گویا این روزها بیش از هر زمان دیگری، امام زمان در عرصه سیاست ایران حضور دارد. حضوری که نه از باب ولایت تکوینی اوست، نه حتی نماینده عقیده ما شیعیان به ولایت تشریعی. امام عصر، در رمزآلودترین روزهای تاریخ ایران پس از انقلاب 57، انگار از آن مراتب لاهوتی پایین آمده و به مناقشات عرصه مطلقاً ناسوتی سیاست پیوسته است. روزگاری نه چندان دور، در این سرزمین، امام عصر را با سیاست، کاری نبود. از قضا، سینهچاکترین سینهزنان زیر علم مهدویت، بیشترین پرهیز را از دخالت دین در سیاست داشتند. امام خمینی(ره) اما نظریهای را پردازش کرد که با همان پیش فرضها، به نتیجهای درست مخالف نظر حجتیه میرسید.
تئوری ولایت فقیه نه فقط ولایت سیاسی را به فقهای شیعه هدیه کرد که حتی نیابت امام عصر را. سالها گذشت و پس از رحلت فقیهی که نظریه نوین ولایت فقیه را ابداع کرده بود، بسط و ایساع این تئوری هم منجر به آن نشد که ادعای ارتباط با موعود، مبنای مدیریت وضع موجود قرار گیرد. با این حال، چرخ و فلک قدرت، کمکم، گروهی را بالا برد که افکار دیگری در سر داشتند. مدتی باید میگذشت تا معلوم شود ماجرا جدیتر از لانه کردن موریانه خرافه بر پایههای تخت مذهب است.
«نومهدویتگرایی»، امام موعود را نه فقط در جامه یک مرشد الهی، و نه فقط یک واسطه فیض، که همچون هزاردستانی در پس پرده میدید. مردی که میتوان تصمیمات خود را به او نسبت داد، میتوان از برنامههایش پس از ظهور سخن گفت و نقشه مسیر حرکتش را منتشر کردو... حوادث خرداد88 پرده را بیشتر کنار زد. عملاً ثابت کرد که از نگاه نومهدویت گرایان، رأی مردم -حتی اگر خیلی زیاد باشد- در برابر رأی «آنان» که سیمشان وصل است، ارزشی ندارد.
همچنانکه معلوم شد برای مدیریت جامعه نه نیازی به مشاور هست و نه به مرشد؛ مگر «آنان» که وصلند، ممکن است خطا کنند که نیازمند ارشاد کسی باشند؟ آنگاه که خود را منسوب به امام عصر بدانیم و چنان بیندیشیم و چنان بگوییم و چنان رفتار کنیم که گویا دست حق از آستین ما بیرون آمده، منطقاً به این عوارض خواهیم رسید:اول: معلوم است که بری از خطا نیستیم، حتی اگر حقیقتاً سیممان وصل باشد. (چه کسی شجاعت دارد چنین ادعایی را علناً مطرح کند؟! ) پس لاجرم خطاهایمان نیز به نام کسی نوشته میشود که خود را سرسپرده او میدانیم. در این صورت، اگرچه ما هستیم که از چشم متدینان میافتیم و بر دامن کبریای «او» گردی نمینشیند؛ اما در ذهن ناآشنایان به معارف دین، چشمههای تردید را جوشاندهایم.
دوم: صاحبان حق مطلق، طبیعی است که دیگران را منحرف بدانند و تحقیر و تکفیر کنند. پس وقتی خود را سرچشمه ناب حقیقت میبینیم، در مهرورزانهترین حالت، برای آنچه دیگران میگویند -هر که میخواهند باشند- ارزشی قائل نیستیم و به تشخیص خود عمل میکنیم. خشونتورزی هم که فرزند نابگرایی است.
سوم: وقتی به حکومتی جهانی میاندیشیم که خود سردمدار آن هستیم و آن را اینقدر در دسترس میبینیم، از بالا به همهچیز و همه کس نگاه میکنیم، خود را ناگزیر به همزیستی با دیگران -حداقل در درازمدت- نمیبینیم و معلوم است که با چنین نگاهی کسی گوشش به حرف ما بدهکار نخواهد بود. مغرور میشویم و سپس مطرود. دنیا را نسبت به خود بدبین میکنیم و چهرهای بیمنطق از دین را به نمایش میگذاریم که هرگز نمیتواند با دنیا تعاملی درست برقرار کند.چهارم: وقتی یقین داریم حلال همه مشکلات به زودی از راه میرسد، چرا باید خودمان را به آب و آتش بزنیم؟ طبیعی است که مشکلات و نقاط ضعفمان برایمان بیاهمیت جلوه میکند، به آیندههای دور فکر نمیکنیم و حداکثر تلاشمان این است که امروز را بگذرانیم، که فردا فرجی خواهد شد.
و پنجم؛ همان تناقض، همان سوء تفاهمی که حتی میتواند ما را به مرز بیاعتقادی به مهدویت برساند: وقتی راه را به خوبی میشناسیم و به درستی آن یقین داریم، چه نیازی به امام عصر (عج)؟ آیا جز این است که جایگاه امام عصر (عج) را -پناه بر خدا- به حد یک سردار لشکر تنزل دادهایم؟ فرماندهی که رسالتش این است که به یاری ما بیاید و با قدرت ماورایی خود دشمنان ما را به خاک سیاه بنشاند و درماندگی ما را در عبور از موانعی که خود برای خود ایجاد کردهایم چاره کند. از این منظر، مهدی موعود، گویا منجی ماست و نه منجی دین؛ و راه تازهای به ما نشان نخواهد داد، که ما هم اکنون نیز راه حق را شناختهایم و بیذرهای تردید و بدون احساس نیاز به راهنمایی در آن گام بر میداریم.
اما آیا به راستی امام عصر (عج) چنین خواهد بود؟ آیا او همان میکند که ما کردهایم؟ از همان راه میرود که ما رفتهایم؟ معیارهای او برای قضاوت، همان معیارهای ماست؟ ذرهای احتمال نمیدهیم که او بر آنچه ما میکنیم صحه نگذارد؟ لحظهای تردید به خود راه نمیدهیم که ممکن است از آنچه میکنیم راضی نباشد؟ آیا او برای برپایی حکومت عدل جهانیاش، همچون ما سخن میگوید و دیگران را بر خود میآشوبد؟ آیا برای رسیدن به مقصود از هر ابزاری استفاده میکند؟ یا شاید گمان میکنیم ابزارهایی سحرآمیز برای تسخیر جسم و جان مردمان در اختیارمان میگذارد؟ . . .این روزها بیش از هر زمان دیگری، امام عصر (عج) در عرصه سیاست ایران حضور دارد، و بیش از هر زمان دیگری مظلوم است. با جسارت او را شریک خطاهایمان میکنیم. مطمئنیم که اگر بیاید و راه دیگری نشان دهد، راه او را دنبال خواهیم کرد؟
http://khabaronline.ir
اندیشه - محمدرضا رجبی شکیب
خيـالي تـلخ در جـانـم خليده است
چو خـون، در بندبنـدم رخنـه كـــرده
تــمـــــام خـــاطــرات زخـمخـــورده
كـنــون، در بـندبـنـدم رخنه كرده...
معلّمي خيلي شغل بديه؛ مزخرف!
حتّي چند زنگ در هفته، حتّي اگر به پولش نياز نداشته باشي، حتّي اگر اسم شغل روش نذاري و به ديد شغل بهش نگاه نكني، حتّي اگه نسبت به شغل اصليت و مشغلههاي ديگهت، به چشم نياد.
هر سال، با صد نفر دوست ميشي (با كم و زيادش)، براي برقراري ارتباط و نزديك شدن بهشون، همهي تلاشت رو ميكني:
با نوشتههاشون، با خطّ خرچنگ-قورباغشون، با جملهبنديهاي وحشتناكي كه روي اعصابت راه ميرن و باعث ميشن هر هفته زير لب و توي دلت و گاهي هم توي كلاس، بدوبيراه بگي، با شيطنتهاشون، با دغدغههاي كوچيكشون كه نهايتا قبولي توي دبيرستان و پسر خوب مامان شدن و از اين جور چيزاس، با دغدغههاي بزرگشون كه گاهي خيلي از دغدغههاي تو بزرگترن و گاهي هم خيلي جدّيتر و بيرياتر (خصوصاً وقتي پاي امام عصرشون در ميون باشه)، با ابراز محبّتهاشون، با تكليف نوشتنهاي بيش از حدّ انتظار، يا نقص تكليفهاشون، با سفرههاي دلي كه يكييكي، پيش روت باز ميشن، يا تو از عمق واژهها و عبارات، رمزگشاييشون ميكني، با...
با همه و همهي اينها، زندگي ميكني،
اشكالش چيه؟ مگه آدم نميتونه فقط چند زنگ در هفته زندگي كنه؟ زندگي يعني كلّ هفته منتظر باشي كه اين چند زنگ برسه، تا بتوني توي همين دقيقهها، خودت رو در جريان زندگي دانشآموزي رها كني.چرا كه نه؟!
ولي اين زندگي، زندگي نيست؛ ياد داستان «همه ميميرند» از سيمون دوبوار ميافتم؛ داستان پادشاهي كه نميمرد، ولي بعد از چندي فهميد كه بايد مرگي باشد تا اسم آنچه كرده و ميكنه رو زندگي بگذاره.
وقتي معلّمي، مثل روحي ميموني كه نه توي كالبدت هستي و نه به ملكوت اعلي راهت ميدن. نه زندهاي، نه مرده. طي سال تحصيلي، توي كماي سرخوشي فرو ميري... بعد وقتي كه سال به آخراش ميرسه، يواش يواش يادت ميافته كه بايد همهچيز رو بذاري و بري؛ يعني در واقع همه چيز، تو رو ميذارن و ميرن. صد نفر كه باهاشون دوست هستي و گاهي بيشتر از دوست... صد نفر كه آيندشون برات مهمّه، همشون با جريان زندگي، از كنار تو كه پا در گل موندي، به سمت آيندشون ميگذرن؛ همون طور كه تو بارها از كنار معلّمهات گذشتي. و اين چرخهايه كه هر سال تكرار ميشه و تمومي نداره، فقط به تعداد دوستان از دست رفتهت اضافه ميشه.
هر سال و هر سال
دقيق گفتم: «دوستان از دست رفته» و نه «دوستي از دست رفته»؛ «دوستي» كه از دست نميره! ولي اين ثانيهها كه با همين طول و عرض و ارتفاع و زمان، با همين ابعاد چهارگانه، دوستشون داري، اين ثانيهها از بين ميرن و ديگه تكرار نميشن و هر سال، اين ثانيههاي از دست رفته، بيشتر ميشن.
* * *
نميدونم چرا امسال، اين ثانيهها از قوانين فيزيكي پيروي نميكنن؟ با هم مساوي نيستن، حجم و جرم دارن؛ حجمي كه كنج دلم رو تنگ كرده و جرمي كه روي سينهم سنگيني ميكنه.
امسال بيشتر دلم تنگ شده...
...و زودتر!
همينه كه معلّمي، شغل خوبي نيست! حتّي چند زنگ در هفته...مثل سيگار، كه با يك نخش هم گرفتار اعتياد ميشي، يا مثل غزليّات سعدي، كه حتّي چند بيتش كافيه كه عاشقپيشهت كنه...
سعدي به روزگاران، مهري نشسته بر دل
بـيـــرون نـمــيتــوان كــرد، الّا به روزگـاران
هر چند...
اين بار، سعدي هم بيراهه رفته؛ توي عاشقپيشگي، كمفروشي كرده؛
گفتي به روزگاران، مهري نشسته، گفتم:
بيرون نميتوان كرد، حتّي به روزگاران*
-----------------------------------------------
* بيت از دكتر شفيعي كدكني است.
براي «شما»
. . .
شكست بغض دلم باز، در هواي شما
نشست بار دگر دست من، به پاي شما
هنوز، همنفس مويههاي باران است
چو گشت ساحل چشمانم آشناي شما
«فقير و خسته به درگاه آمدم؛ رحمي»
كه نيست هيچ پناهي به جز ولاي شما
دخيلبند ضريح است، تار و پودِ دلم
اميد بسته به دستِ گرهگشاي شما
كبوتر حرمم؛ كاش اوج پروازم،
رسد به بام و بر گنبدِ طلاي شما
به دام و دانهي دنيا اسير گرديدم
مگر كه سير شود ديده، از عطاي شما
شما كه بر لبتان جاودانه، «آري» بود؛
اگر نبود ميان نماز، «لا»ي شما
دريغ! كمتر از آهوي دشت بودم و گشت
دلم غزال گريزنده از وفاي شما
به هر طرف كه برفتم، كسي كمين بگشود
مگر كمان ز كف افكند، از حياي شما
مگر ز لطف خود -اي دوست!- دستگير شويد
كه اوج همّت ما نيست در سزاي شما
محمّد نيكخواه منفرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ما قال: «لا» قطّ إلّا في تشهّده
لو لا التّــــــشهد كانت لاؤه نعم
هرگز (به سائلي) «نه» نگفت، مگر در تشهّد خويش
و اگر تشهّد نبود، آن «نه» نيز، «بلي» ميبود.
(قصيدهي فرزدق در مدح
حضرت زينالعابدين عليهالسّلام در حضور هشام)
شام غريبان رسول خداست و كوچههاي مدينه، بيچشم و چراغ...
مهتاب غريبانه ميتابد و از آن غريبانهتر، خانهاي كوچك است در كنج اين شهرِ نه چندان بزرگ
شهري كه وسعتش، امروز به نردههاي مسجدالنّبي ختم ميشود؛ ولي نامش، فردا و فرداها نيز بر زبانها جاودانه خواهد بود كه صادق آل محمّد، وقتي از وي دربارهي منزلگاه قائم در زمان نهاني بودنش پرسيدند، پاسخ داد:
چه نيك جايگاهي است مدينه(1)
مهتاب غريبانه ميتابد و از آن غريبانهتر، خانهاي كوچك است در كنج شهري نه چندان بزرگ؛ محمّد چشم و چراغ مدينه بود و اين خانه، چشم و چراغ محمّد...
فرشتگان، ياقوتهاي قنوتش محمّد را از كنار ديوارهاي خشتي اين خانه، به تبرّك بر ميداشتند.
بيت رسول خدا، ديوار به ديوار اين خانه بود؛ امّا تنها ساكنان اين خانه اهليّت آن را داشتند كه اهل بيت، ناميده شوند و چه غريب بود رسول خدا كه در بيت خود نيز، كسي اهليّت همرازي او را نداشت و چه سنگين است بر سينههاي بيطاقت ما كه درك كنيم، عظمت كلامش را:
ما أوذي نبيّ مثل ما أوذيت.(2)
هيچ پيامبري آن گونه كه من آزار ديدم، آزار نديد.
نميدانم!
مگر محمّد را ابراهيموار، در آتش افكندند؟ يا مگر طولانيتر از نوح، رنج نشر يكتاپرستي را بر خود هموار ساخت؟ مگر همچون يحيي قامتش را به دو نيم كردند؟
نميدانم؟ شايد يعقوبوار، در پي شميم پيراهن يوسفش به انتظار نشسته بود؛ يا اسماعيلش را خود به دست خويشتن، به مسلخ برد...
شايد هنوز، خستگي دعوت مردم به يكتاپرستي را از تن نزدوده، سامريها، امتّش را به مذلّت گوسالهپرستي آزمودند...
...و چه سرافكنده امّتي كه حجّت خدا و اعجازش را ديده باشند و كلامش را شنيده باشند؛ امّا سامري و گوسالهاش را به پيروي برگزينند.
آري!
در غربت محمّد، همين بس كه در تمام مدينه، تنها اهل يك خانه، اهليّت محمّدي شدن و محمّدي بودن را يافته بودند و اصلاً مگر اين مقام، يافتني است؟ چه قياس مع الفارقي! مگر بارها نفرمودند:
نحن أهلالبيت لايقاس بنا أحد(3)
...و چه رنجها و زجرها كه رسول خدا از نفاق برخي همسرانش نكشيد و چه زخمها كه بر قلب آسمانياش نزدند.
* * *
شام غريبان رسول خداست و كوچههاي مدينه، بيچشم و چراغ...
مهتاب غريبانه ميتابد و از آن غريبانهتر، خانهاي كوچك است در كنج اين شهر نه چندان بزرگ
امّا بيچراغي و سكوت اين خانه ديري نخواهد پاييد.
...چند روز بعد، مردم مدينه، با تازيانه به تسلّاي سینهي داغدار اهالي بيت محمّد خواهند شتافت و شعلهها روشنيبخش خانه خواهند شد...
صبور باش مدينه!
صبور باش...!
فلعنة الله علي الظّالمين و سیعلم الذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون
________________________________________
(1) لابد لصاحب هذا الامر من غيبة، ولا بد له فى غيبته من عزلة، و نعمالمنزل طيبة و ما بثلاثين من وحشة. (9. بحار الانوار، ج 52، ص 157)
(2) بحار الانوار، جلد 39، صفحه 56
(3) كنز العمال 12: حديث 34201
محمّد نيكخواه منفرد
از من مرا جدا کن و از خود، جدا مکن
هـرگز نگویمت که بیا! دست من بگیر
دانـــم گـرفتـهای؛ ز عنـایت رهـا مکن



